ویسواواشیمبورسکا!:
...
منتظر چه هستی؟
ترحم شیمیایی را باور کن!
...
من: باور میکنم!
چرا که راه دیگری برای اندیشیدن ندارم!
به این سفر که بروی آرام خواهی شد آنقدر که روی سنگ هم خواهی خوابید.
ویسواواشیمبورسکا!:
...
منتظر چه هستی؟
ترحم شیمیایی را باور کن!
...
من: باور میکنم!
چرا که راه دیگری برای اندیشیدن ندارم!
که روزی روی همه ی دیوارهای جهان
عکس تو بود
حالا هم دنیا درست برعکس تو
فکر می کند
این را هم فراموش کن
دنیا جای فراموشی ست
ببخش و بگذر.
(نوشته مریم بهزادی -مجله چلچراغ)
جوابیه:
فراموش نمی کنم
به یاد او می آورم:
ای جهان عکس های مرا به شکل آور!
فکرهای مرا به فکر آور!
فراموش نمی کنم
نه می بخشم و نه می گذرم
من سنگین بر عهد خود نشسته ام!
بگوئید دوباره بیمار شود
شاید بتوانم شعری بگویم!
همه ی دلزدگی ها زمانی شروع میشه
که درک صورت نگیره
درک انسان از خودش، یا درک انسان دیگه از آدم
از اشتباه کردن آدما بدم میاد واز اینکه می دونن
دارن اشتباه می کنن و ادامه میدن متنفرم
پ.ن :بعضی وقتا از خودم متنفر می شم
سال ها فرار را تجربه کرده ایم. فرار به سوی فرار.. فرار به سوی فرار..
..
یک نفس عمیق..
برگردیم.
سعی کنیم هیچ وقت کمتر از خودمون نباشیم.
قرار میذارم باخودم که دنیا چیزی نیست جز اونچه که ما میسازیم.